ما هنوز از ترکشهای جدال حسینیهی ارشاد و مهدیهی تهران متأثریم.
متن کامل و اصلاح شده مصاحبه نشریه «خیمه» با محسن حسام مظاهری پیرامون نقد و بررسی کتاب «رسانه شیعه»

توضیح:
نشریهی خیمه در شمارهی جدید خود به موضوع «جامعهشناسی هیئت» پرداخته و از جمله بخش ویژهای را به نقد و بررسی کتاب «رسانهی شیعه» اختصاص داده است. عمدهی این بخش را مصاحبهی تحریریهی خیمه با اینجانب شامل شده. این گفتوگو حاصل جلسهای چهار پنج ساعته در دفتر آن نشریه و در فروردین 88 است. پیش از انتشار، دبیر تحریریهی نشریه از من خواست تا متن مصاحبه را بازنگری و در صورت لازم اصلاح کنم. من هم چنین کردم. چه، آن فشردهی یک جلسهی طولانی بود و بسیاری از عبارات نیاز به تغییر داشت. برخی مثالها بدفهمیده شده و برخی تعابیر نامناسب آورده شده بود. طبیعی است که اقتضای کلام شفاهی یک چیز است و نوشتاری یک چیز. متن تغییریافته را برای دوستان فرستادم و تأکید کردم که جایگزین شود. اما متأسفانه بعد از انتشار نشریه متوجه شدم با سهلانگاری دوستان متن پرغلط و اصلاحنشده چاپ شده است! البته در حسننیت دوستان و تصادفیبودن این واقعه تردید ندارم. ولی برای تنویر افکار مخاطبان و پیشگیری از تبعات احتمالی مصلحت آن دیدم که متن کامل اصلاحشده را در این وبلاگ قرار دهم.
-
با توجه به عنوان فرعي کتاب، يعني «جامعهشناسي آيينهاي سوگواري و هيئتهاي مذهبي در ايران» در نگاه اول، لفظ آيينهاي سوگواري و هيئتهاي مذهبي، ترغيبکنندهی گسترهی وسيعي از آحاد جامعه که دغدغههاي مذهبي دارند، براي ايجاد ارتباط با کتاب است. از طرفي نگاه جامعهشناسانه به يک موضوع انتظار مواجهه با محتواي علمي با روش تحقيق مشخص که نقطهی عزيمت روشن و مقصد معيني را در پيش دارد، ايجاد ميکند که اين نگاه نيز مخاطب خاص خود را دارد. اساساً مخاطب اصلي کتاب «رسانهی شيعه» چه کساني هستند؟
در تأليف اين کتاب سعي من بر اين بوده که در عین اتخاذ رویکرد علمی، در نگارش کمابیش از ادبیات آکادمیک مرسوم که مخاطب معمولي و به اصطلاح هيئتي و به تعبير ديگر مخاطب دور از فضاي دانشگاهی نميتواند با آن ارتباط برقرار کند پرهیز کنم. تا بتوانم هم مخاطب دانشگاهی و علاقمند به مباحث علوم اجتماعی و هم مخاطب عام مذهبی و هیئتی را مخاطب داشته باشم. البته سعی کردهام که این ادبیات، محتواي کتاب را به اثری ژورناليستي تقلیل ندهد و به عنوان يک کار علمي قابل دفاع و مورد توجه مخاطب دانشگاهي نيز باشد.
-
چقدر اين کتاب را در ارتباط گرفتن با دو گروه ياد شده موفق ميبينيد؟
اينکه من تا چه اندازه توانستهام در جمع کردن اين دو نوع ادبيات موفق شوم، بايد در بازتابهاي بيرونياش بررسي شود. عدم تمايل احتمالی هر کدام از گروههاي يادشده نشاندهندهی عدم توفيق در ارتباطگیری کتاب با آن گروه خواهد بود.
-
تا آنجايي که من در جريان هستم، در مجامع آکادميک و دانشگاهي هنوز بازتاب خاصي صورت نگرفته و بيشتر بازتابها از طيف به اصطلاح سنتي جامعه بوده است. لطفاً گزارشي از بازتابهاي مربوط به کتاب را که از آنها مطلعايد بفرماييد.
همانطور که شما گفتيد تا حالا بيشترين واکنش از طيف سنتي و از مداحان و وعاظ بوده و در مجامع دانشگاهی هنوز نقد و بررسي جدياي صورت نگرفته است. البته بعد از انتشار کتاب، چند جلسه ارائه و نقد یکی در دانشگاه امام صادق(ع) و يکي هم در دانشگاه شهيد بهشتي برگزار شد و گویا قرار است جلسهاي براي نقد و بررسي کتاب هم به زودی در دانشگاه تهران برگزار شود. البته به نظر من هنوز برای رصد و ارزیابی عکسالعمل احتمالی مجامع علمی و دانشگاهی به این کتاب زود است. زيرا کتاب در محرم سال گذشته چاپ شده و توزيع آن هم در چاپ اول، کمابيش بیشتر در مجامع هيئتي بوده و هنوز در جوامع دانشگاهي چندان عرضه نشده است. من فکر ميکنم، بايد کمي منتظر بمانيم، البته همانطور که در مقدمهی کتاب اشاره شده است، اين کتاب، ويرايش سوم اين کار است و من ويرايشهاي قبلي را در برخی از حوزههاي علميه و دانشگاهها ارائه کرده بودم و بازتاب آنها بسيار مثبت و مفید بود. از جمله براي اولين بار در «انجمن جامعهشناسي ايران» در ارديبهشت ماه 2 سال پیش، بخشي از فصل هفتم کتاب را ارائه کردم. با اینکه من آن موقع دانشجوي مقطع کارشناسي بودم، اما از آنجا که موضوع، مورد توجه انجمن و موضوعي بود که کمتر روي آن کار شده است، با عنوان «هيئتهاي عامهپسند و دينداري جوانان با سبک زندگي شهري» ارائه شد. در کل اين کتاب هنوز در جوامع دانشگاهي توزيع نشده، بنابراين بازتاب خاصي هم تا الان از آنسو نداشته است.
-
البته يک دليل عدم بازتاب از جوامع دانشگاهي همين است که فرموديد. اما به نظر ميرسد محتوا ی ژرناليستي (اين عنوان را به دليل متداول بودنش به کار ميبرم و الا نميخواهم ژرناليست بودن را زير سؤال ببرم) و عدم کاربرد يک روش علمي مشخص و صبغهی روزنامهنگارانه و خبرنگاري کتاب هم دليل ديگري براي عدم استقبال مجامع آکادميک باشد.
متأسفانه دربارهی اين موضوع کارهايي از اين قبيل پيشتر از اين صورت نگرفته و اگر بخواهيم در زمینهی جامعهشناسي عزاداري در ایران تحقیقات مشابهی مثالي بزنيم، شايد به اندازهی انگشتان دست هم مثال نباشد. بنابراين اين يک راه بدون الگو بود و شاید تلاش من براي ارتباط با دو نوع مخاطب با دو ديدگاه مخصوص به خودشان باعث چنين برداشتي شده است.
-
اجازه دهيد که مخالفتي با شما داشته باشم. من بدون الگو بودن اين راه را قبول ندارم. در موضوع مناسک از منظر جامعهشناسانه کارهاي جدياي صورت گرفته که ميتوانست الگوي مناسبي براي شما باشد.
بله، جامعهشناسی دینی و تحلیل مناسک دینی از منظر علوم اجتماعی در جهان سنت دیرپایی است. اما دقت کنید که من نمیخواستم با رویکردهای معمول جامعهشناسی متعارف یا حتی با رویکرد آقاي «حيدري» در «تراژدي کربلا» به عزاداري شيعيان ايران بپردازم. کار من يک کار مردمشناسي یا نشانهشناسی یا ارتباطشناسی نبوده، بلکه سعي کردهام يک کار جامعهشناسي باشد. به معنای آنکه نگاه جامعهشناسانه داشته باشم به این پدیده. البته در بخشهایی از کتاب، جامعهشناسي به يک معنايي با بحث تاريخي مخلوط شده است. اگر اين يک راه روشن و با الگويي بود، چرا بايد اين کار به عنوان یکی از اولین کارها در این موضوع شناخته شود؟ اين موضوع که موضوع و اتفاق جديدي نبوده. پس چرا صاحبنظران و استادان علوم اجتماعی تا به حال آنطور که باید به اين موضوع نپرداختهاند؟ و آنها هم که پرداختهاند بعضا به دلیل بیگانگی با موضوع به سمت تحلیلهای غلطی رفتهاند و مثلا از کارناوالیشدن عزاداری سخن گفتهاند! و به خاطر غلبهی نگاه تئوريزده و فاصلهداشتنشان از حقايق و الگوگرفتن بيش از حد از نمونههاي غيربومي مباحثي را مطرح کردهاند که ممکن است به مراسم مصايب مسيح(ع) مرتبط باشد، اما به مراسم مصايب امامحسين(ع) ربطي ندارد. دلیلش هم آن است این نویسندگان و اساتید محترم با نگاهی عجولانه و بدون مشارکت و مجالست در هيئات و تنها از طريق ديدن فيلم و سيدي مجالس قصد داشتهاند که هيئت را بشناسند. طبيعي است که وقتي شما از طريق يک کالاي فرهنگي که با يک هدف مشخص و با گزينش هدفمند از قسمتهاي خاص تنظيم شده درصدد شناخت و نقد پدیدهی عزاداری برمیآييد، نتيجه هم اين ميشود که مدعي ميشويد عزاداري امروز کارناوالي شده! خاطرم هست در جلسهای یکی از اساتید درباره هیئتهای جوانان سخنرانی میکرد و ازجمله میگفت که در این هیئتها اصلاً سخنرانی نیست و فقط سینهزنی شور و هیجانی است! بعد به تبع این پیشفرض غلط، عزاداری جوانان را تحلیل میکرد. من به ایشان که خانم بودند و قاعدتاً نميتوانستند در جلسات عزاداریای دربارهشان سخن میگفتند شرکت داشته باشند، گفتم شما تنها یک برش 15دقيقهای از يک جلسهی چندساعته را دیدهاند که همان سینهزنی شور است که معمولا در سیدی ها همان را به عنوان گلچین مجلس میآورند. درحاليکه بخشهای دیگر مجلس مثل سينهزني سنگين، وعظ و خطابه، زيارت عاشورا و نماز جماعت و... را نميبينيد و همين باعث نتيجهگيري غلط ميشود. بااینکه سخنرانی و تحقیق ایشان شاید از منظر ادبیات نظری متعارف جامعهشناسی دین قابل قبول و اصطلاحاً علمی بود.
من معتقدم نميتوان از همان عينکي که در بررسي مناسک آيينهای يهودي و مسيحي استفاده ميشود، در بررسي عزاداري عاشورايي ايران هم استفاده کرد و با همان نوع تقسيمبنديها و رویکردها دربارهی اين موضوع حرف زد. اين روش ناکارآمدي است. حتما داشتن تجربه لازم است. حتما حضور و مشارکت و همدلی و مفاهمه لازم است. بله، ميتوان از تجربيات آنها بهره برد. اما لازم است ما يک چارجوب نظری و روش تحقيق مخصوص به خودمان داشته باشيم. بهخصوص دربارهی بحثي مانند عزاداري که وجوه مختلف اجتماعي، تاريخي، ادبي و... دارد و فرهنگ شيعه از وجوه مختلف درگير آن است. اگر بخواهيم از رویکردها و روشهاي متداول استفاده کنيم، ره به جاي درستي نميبريم. بنابراين من معتقدم، روشهاي يادشده، قابل الگوبرداري است، اما نه به صورت تام و تمام. من از روشهاي يادشده، به صورت تام و بدون دستکاری، استفاده نکردم تا به بيراههاي که برخي از اساتید و نویسندگان دچار آن شدند، نروم. چراکه فکر ميکنم اين عزيزان جنس موضوع و اقتضائات آن را درک نکردهاند.
-
شما ميفرماييد استادان ديگري که با اتخاذ يک روش مشخص به اين موضوع پرداختهاند، بيراهه رفتهاند و از آنجا که مخاطب شما مخاطب دانشگاهي نيست ...
فقط مخاطب دانشگاهي نيست.
-
لطفاً بيشتر توضيح دهيد.
من تلاش کردهام که با اتخاذ يک ادبيات ميانه همزمان هم مخاطب دانشگاهي و هم مخاطب غيرآکادميک را داشته باشم.
-
چطور چنين چيزي ممکن است؟
اتفاقاً اين «چطور ميشود»، همان سعي من در تأليف کتاب است.
-
آيا اتخاذ ادبيات ميانه توجيهي براي ضعف علمي کتاب نيست؟
به نظر من گویا شما دچار يک سري پيشفرض شدهايد. من نميدانم معيار علمي يا غير علمي بودن از نظر شما چيست؟
-
به نظر من همين که شما نميتوانيد از کتاب دفاع علمي کنيد، نشانگر ضعف علمي کتاب است.
تعجب میکنم! چرا میگویید من نميتوانم از کتاب دفاع علمي کنم؟
-
شما ميگوييد: «من از الگوهاي شناخته شده در مباحث علوم اجتماعي استفاده نکردهام» و دليلي که ميآوريد نوع مخاطب شماست.
آيا اين دليل غيرعلمي بودن است؟ آيا به نظر شما بيرون از فضاي آکادميک کسي نميتواند حرفي بزند که علمي باشد؟
-
چرا البته به شرط آنکه واقعاً علمي باشد و روش تحقيق و مدل مشخصي را معرفي و واقعاً از آن پيروي کرده باشد. تجربه نشان ميدهد کساني که مدعي انجام کاري هستند که هم به درد جامعهی آکادميک بخورد و هم مورد استفادهی جامعهی غير آکادميک باشد، در نهايت کاري را ارائه ميکنند که به درد هيچکدام نميخورد؟
من میگویم نميخواستم از ادبيات و رویکردهای مرسوم و متداول در نگارش کتاب استفاده کنم و اين به معناي آن نيست که من در تدوین کتاب و انجام پژوهشی که ماحصل آن این کتاب شده است از روش غيرعلمي استفاده کردهام. همانطور که قبلاً هم گفتم روش تحقيق اصلی من «مشاهدهی مشارکتي» است. در کنار آن به فراخور مباحث از بررسي اسناد و روش تاريخي نیز استفاده کردهام. خيلي مواقع مباحثي را که مطرح کردهام، تکنگاريهاي موردي بوده است که میتوان آنها را به نوعی روششناسي مردمي به حساب آورد. يعني من در دل موضوع قرار ميگرفتم و اتفاقاً اين يک روش علمي است.
-
شما شيوهی جمعآوري دادهها را ميگوييد که نميتواند غير علمي باشد. منظور بنده روش تحليل است. شما در روش تحليل از کدام روشهاي علمي پيروي کردهايد؟
ساختار مباحث کتاب ـ همانطور در آن ذکر کردهام ـ از يک مدل تلفيقي و چندبعدي به نام مدل «ساختي ـ کارکردي» تبعيت ميکند. من در فصل دوم کتاب با عنوان «مفاهيم و کليات» سعي کردهام، تعاريف و ساختار مباحث را شرح دهم و تبييني که در آخر ارائه شده با شواهد و دلايل تاريخي يک تحليل اجتماعي است. این را هم بايد بدانيد که استادان مطرحي در اين پژوهش ناظر یا طرف مشورت من بودهاند که علمي بودن روش و کار من براي ايشان بسيار مهم بوده است. اگر معیار ارزیابی شما کاربرد واژگان علمی است یا وجود فصلی که صرفاً به مباحث نظری و تئوری بپردازم، (که به نظر نمیرسد معیار قابل قبولی باشد)، من چنانچه گفتم سعي داشتهام مخاطب عام را هم با ويژگيهاي خاص خودش منظور داشته باشم و نباید ادبیاتی انتخاب میکردم که او نتواند با آن رابطه برقرار کند. اتفاقاً آنچه از نظر شما نقطهی ضعف است، به نظر خودم نقطهی قوت کار است. به نظر من بايد صبر کرد تا صاحبنظران و استادان اين رشته به بحث ورود پيدا کنند. بعد از اظهارنظر ايشان تازه معلوم شود من تا چه اندازه در اتخاذ يک روش تحقيق و رویکرد خاص براي عزاداري عاشورا در ايران موفق بوده يا نبودهام.
-
با چه هدفي تلاش کردهايد که مخاطب دانشگاهي و غير دانشگاهي را همزمان حفظ کنيد و کتابي تأليف کنيد که مورد استفادهی هر دو گروه قرار بگيرد؟ آيا صرفاً قصد ارتباط برقرار کردن بوده يا قرار بود اطلاعاتي افزايش يابد؟ به عقيدهی من اکثر مخاطبان شما اين اطلاعات را از قبل داشتهاند و در اين کتاب اطلاعات از منظري نو و با گونهبندياي که به قول شما ابتکار خودتان است، مجدداً ارائه شده است.
من اگر ميخواستم با رويکردي مرسوم و معمول در مجامع آکادميک در فضاي علوم اجتماعي کار کنم، شاید بايد به سراغ موضوعاتي چون اعتياد، طلاق، خودکشی و... ميرفتم. خود انتخاب این موضوع میتواند نشان دهد که من در واقع فرزند ناخلفي براي آن فضا هستم. از طرفي در فضاي مذهبی بیرون دانشگاه هم با توجه به رويکرد جامعهشناسانهام فرزند خلفي به حساب نميآيم! اين يک درد است که در جامعهی مذهبي ما، از بزرگان قوم تا عامه، از رأس هرم تا قاعده نسبت به علوم اجتماعي و مباحثي که در اين حوزه بيان ميشود، از قبل از انقلاب با يک عينک بدبيني نگریستهاند و به نظر میرسد در عمل، پیروزی انقلاب هم به برداشتن اين عينک چندان کمکي نکرده است. در بهترين حالت، يک همزيستي مسالمتآميز و يک جور تحمل کردن بوده است. علوم اجتماعي توسط سیاستگذاران و صاحبمنصبان نظام هيچ گاه جدي گرفته نشده و با اين گزارهی تکراری که «اين علوم، علومي غربي است که ريشه در آنجا دارد»، نامحرم انگاشته شده است. ما اجازه ندادهايم که اين علوم حرف خودش را دربارهی دين، اسلام، شيعه و حتی جنگ ايران و عراق بزند. و فقط اجازه دادهايم در این موضوعات شعر و داستان گفته شود! معمولاً گفته ميشود چرا دربارهی امري که کاملاً متعالي و فرابشري است با علوم اجتماعي که توان فهم آن را ندارد، ورود پيدا ميکنيد. نهايت اعتماد به این علوم در حد يک سري دادههاي کمي و نظرسنجيهاي پيمايشي سطحي و کارهای آماري بوده است. بعد از انقلاب البته تا حدودي به روانشناسي اعتماد کردهاند، اما به دلايل تاريخي و تجربهی ورودهاي ناموفق، به جامعهشناسي اقبالي نشان نميدهند.
از طرف ديگر جامعهی آکادميک علوم اجتماعی ما هم در یک حصار خودساخته اسیر است و چندان کاري به جامعهی بيرون از خود ندارد. مسئلههاي روز ما کي و کجا در دانشگاه مطرح شده است؟ اگر مسئلهی ما تنها اعتياد و طلاق و خودکشي و این قبیل مسایل نیست، چرا ما 30 سال است که تنها دربارهی اينها صحبت ميکنيم؟ اساتید و صاحبنظران و دانشجویان ما کجا خواستهاند از علم و احاطهاي که به نظريات و روشهاي مختلف تحقيق دارند، براي مسایل کاربردی و رفع نيازهاي جامعه استفاده کنند؟ در اینهمه سال چند اثر قابل قبول و قابل دفاع در این زمینه توليد شده است؟ اينطور نيست که بگوییم همهی استادان علوم اجتماعی به گرايشهاي غربي میل دارند. بسیارند استادان مذهبی و انقلابي در این رشته که خود اعتقادی به مباحث و اساساً رویکرد علوم اجتماعی ندارند.
این وضعیت کنونی ماست. علوم اجتماعی دانشگاهی که نمیخواهد جامعه مذهبی پیرامونش را ببیند و جامعهی مذهبی که نمیخواهد حرف علوم اجتماعی را بشنود. ماحصل این ندیدن و آن نشنیدن شده است یک فضای بدبيني دوطرفه. وضعیتی که ریشههای تاریخی آن به دههی 40 و 50 و به عنوان مثال تقابل دکتر شریعتی و مرحوم کافی میرسد. و ما هنوز از ترکشهای دعوای حسینیهی ارشاد و مهدیهی تهران متأثریم. دعوایی که نهادينه و تاريخمند شده است. حالا با این اوصاف شما حسابش را بکنید که تکلیف یک نفر مثل من که در چنين برزخي نفس ميکشد چیست؟ کسی که از یکسو ریشه و خاستگاه و دغدغهی مذهبی دارد و دین برایش مسئله است و از دیگرسو علوم اجتماعي و رویکرد و نگاه جامعهشناختی را برايش جدي است و آن را مفید و راهگشا میداند. ضمن اينکه از فضاهاي تئوريزده و ایزوله هم ابا دارد. به عبارت دیگر پایی در جامعهی مذهبی دارد و پایی در جامعهی علوم اجتماعی. حالا چنین فردی میخواهد حرفی بزند که ساکنان هردو جامعهای که با آنها مرتبط است مخاطبش باشند. شما ميپرسيد اين چه طور ممکن است؟ اتفاقاً سؤال من هم همين است که چطور ممکن است؟ و سعي کردهام که ببينم ميتوانم اين کار را انجام دهم يا خير. داوري اين توانستن و نتوانستن هم به عهدهی مخاطبان است. هدف من رسیدن به همان اتفاقي است که بعد از انقلاب ميتوانست محقق شود، ولي به طور کامل نشد. ما بايد در جهت فهم اين نکته تلاش ميکرديم تا دريابيم چه چيزي در ادبيات امام(ره) وجود داشت که پامنبريهايش هم مخاطبان دکتر علي شريعتي و حسينيهی ارشاديها بودند و هم پامنبريهاي مرحوم کافي. هم مهندس بازرگان مخاطب او بود و هم طيب حاج رضايي. اين تنها محصول کاريزما و مرجعيت امام(ره) نبود. چراکه ديگرانی هم بودند که ولو در مراتب پایینتر، واجد این خصوصیات بودند. اما هرگز نتوانستند چنان کاري را انجام دهند. اين يک هنر بود. حرف امام(ره) را، هم کارگر ميفهميد و هم دانشجو. هم عامی و هم استاد. چرا ميگوييم اين محال است؟ تلاشهای شريعتي، بهشتي، مطهري و خيلي دیگر از بزرگان انقلاب، در جهت رسيدن به اين هدف بودند و نگارش رسانه شیعه را هم در سطحی دیگر، میتوان در ادامهی همان راه و روش تلقی کرد.
من ادعاي جامعيت و کاملبودن کتاب را ندارم و نميگويم از هر عيب و نقصي مبراست. اما مانند شما به این زودی قضاوت يقيني هم نميکنم و معتقد نيستم که به این راحتی بشود ادعا کرد که کتاب ضعف علمي دارد و در جذب مخاطب ناتوان است و سطح علمي آن بسيار نازل است و دانشگاه نسبت به آن بياعتناست. من فکر ميکنم براي این قبیل قضاوتها زود است و يک نقد علمي نياز به مطالعهی کامل، دقيق و يک بررسي علمي با مؤلفههاي علمي و توسط افراد ذیصلاحیت دارد.
-
بخشهاي واپسين فصل اول، به طور جدي مورد انتقاد هر دو گروه از مخاطبان شماست. در برخي از مجامع سنتي و در طيف مذهبي، طرح اين مباحث، دخالت در زندگي خصوصي اشخاص تلقي ميشود و به گمان برخي از مخاطبان دانشگاهي و آکادميک اين بخش فاقد يک روش علمي و آکادميک در طرح مباحث است؟ به طور واضحتر اگر قرار شود، اين بخش به عنوان بخشي از يک پاياننامه ارائه شود، باز هم به همين صورت ارائه خواهد شد؟
بله، متأسفانه آن تقریباً 40 صفحهی پاياني فصل اول که مشاهدات و تجربيات من در قالب «واقعهنگاري» جریان مداحی در سالهای اخیر است، به مذاق عدهاي خوش نيامده و همين باعث شده که دیگر مباحث کتاب از جمله مابقي فصل اول که من براي آن دو سال زحمت کشيدم و جداً باعث افتخارم است، مغفول واقع شود. پيش از انتشار کتاب، من نسخههایي از کتاب را در اختیار چندنفر از استادان سرشناس اين رشته قرار دادم تا از نقد و ارزیابی ایشان بهره گیرم. برخي از آنان از جمله پيشنهاد حذف اين بخش را ميدادند و ميگفتند چه لزومي دارد مثلا به زندگي فلان مداح جوان بپردازي؟ یا چه لزومي دارد که شايعات را مطرح کني؟ و آیا اين خودش به نوعي دامنزدن به شايعات نيست؟ پاسخ من این بود که بدون طرح این مصادیق و با محافظهکاری در نامبردن از اشخاص، سیر روایت تاریخی من در فصل اول ابتر خواهد ماند و مباحث را دچار ابهام خواهد کرد. بااینهمه من برخی بخشها را به دلایلی از جمله پرهیز از ورود به عرصهی زندگی خصوصی اشخاص از متن حذف کردم. تنها در یک مورد از این پرهیز صرفنظر کردم و آن هم موردی بود که مسئله کاملاً علني و رسانهای شده بود و من هم به مصاحبهی همان فرد با یکی از نشریات مشهور استناد کردهام. من سعي کردم يک واقعهنگاري از اتفاقات سالهاي اخير داشته باشم و نميفهمم اين واقعهنگاري علمي نيست، يعني چه؟ يک واقعهنگاري که هنوز به تاريخ نپيوسته و هنوز دربارهی آن اقوال متفاوتي نداريم و هنوز صاحبنظران راجع به آن اظهارنظري نکردهاند تا سره و ناسره آن تشريح شود. من براي جمعآوري اطلاعات بخش پاياني فصل اول چنانچه لازمهی کار هر محقق است تحقیق کردهام و از منابعي استفاده کردهام که به دلیل حساسیت موضوع شرط اول دستيابي به آنها عدم ذکر منبع بوده است. از نزديکترين دوست يک مداح گرفته یا خود مداح، روحاني معتمدش، مريدهايش، حلقه خاصش و در بعضي موارد اطلاعات خودم بنا به رابطهاي که با برخي از ایشان داشتم. بله؛ به عنوان يک کار علمي با تعريف متعارف شايد بررسی يک برش مقطعی کوچک معقولتر باشد. مثلاً فقط فلان مداح يا فلان سيدي موردمطالعه قرار گيرد. اما اين امر زماني معنا دارد که يک سري دادههاي ابتدايي و اوليه وجود داشته باشد. میتوان گفت هر علم و حتی هر نظریه و فکری برای تکوین و گسترش لااقل به سه دسته آثار نیاز دارد: اول آثار تأسیسی، دوم آثار ترويجي و سوم آثار تشريحي. ما متأسفانه دربارهی جامعهشناسی عزاداري آثاری که در قالب يک کار تأسيسي، تبيينی کامل و جامع ارائه دهند، هرچند تبيينشان غلط باشد، نداريم. ما حتي يک کار در حد کاري که آقاي ابراهیم حيدري دربارهی عزاداري در عراق کرده، دربارهی عزاداري در ايران انجام ندادهايم. بله، در زمینهی نقد و بررسی ادبیات عاشورایی یا تحلیل تاریخ ظهور و حیات آیینهای سوگواری و خصوصا تعزیه کارهای پژوهشی قابل قبول بسیاری شده است. اما در عرصهی پرداخت از منظر علوم اجتماعی هنوز کارهای نکرده فراوان است. با این حساب کتاب رسانهی شيعه را میتوان جزو همان آثار تأسیسی در این زمینه به حساب آورد. طبيعي است که به کارهای آغازین و مؤسس نقدهاي فراوانی مطرح میشود. من با انتخاب موضوع «جامعهشناسي آيينهاي سوگواري و هيئتهاي مذهبي در ايران» از دوران ائمه(ع) تاکنون آن هم در يک کتاب 600 صفحهاي با اين حجم کم مرتکب ريسک بزرگي شدهام. چگونه ميتوان به اين گسترهی وسيع با يک روش پرداخت؟ آيا اساساً کسي که بخواهد يک موضوع تا اين حد گسترده را تبيين کند، ميتواند تنها با يک روش تحقیق یا مقید به یک چارچوب کار کند؟ آيا من بايد دربارهی صفويه و دوم خرداد با يک روش و يک چارچوب حرف بزنم؟ به گمان من پاسخ چنین سئوالاتی منفی است. چراکه روشها، روشهايي هستند که کم ميآورند. در مورد هر موضوع ديگري هم همينطور است. شما اگر بخواهيد تاريخ غرب را هم تنها با يک نظريه بررسي کنيد، بسیار محتمل است که به يک تحليل يکسويه برسید. من سعي کردهام تحليلهايم يکسويه نباشد. به همین دلیل ممکن است مخاطب کمي سردرگم شود. البته اگر اين سردرگمي يک امر شايع باشد، تقصير من است که نتوانستهام آن را تبيين کنم، ولي فکر ميکنم اين اتفاق نيفتاده است. در واقع من از يک مدل تلفيقي و چندبعدي و از مجموعهاي از روشها که ذکر کردم استفاده کردهام. در نگاه اول، ملغمهاي از جامعهشناسي تاريخي، ادبي، شهري، دینی و اوقات فراغت با هم ترکيب شده است. البته شايد لازم بوده که در يک فصل مجزا اين موارد را تشريح کنم. اما گمان من اين بود که مخاطب دانشگاهي و درگير مباحث آکادميک خود متوجه اين خطها ميشود. براي کساني که درگير اين مباحث نيستند هم توضيح و تفسير اين مطالب ممکن است به بياعتمادي و تقوت فضاي برچسبزدنی که قبلاً راجع به آن صحبت شد، منجر شود.
-
شما ادبيات سلطنتي، بهرهگيري از تعابير تحقيرآميز و بهرهگيري از مفاهيم و واژگان ادبيات عرفاني را از «مشخصههاي زباني هيئتهاي سنتي» معرفي کردهايد و دربارهی درونمايهی ادبيات هيئتهاي سنتي به تبيين قضا و قدر واقعهی عاشورا، تفسير عرفاني از عاشورا و رويکرد اسطورهاي اشاره کردهايد؛ اين تقسيمبندي به عنوان بخشي از «ادبيات آييني و سنتي» صادق است. اما اينکه ادبيات هيئتهاي سنتي دقيقاً همينگونه هست، تصور نادرستي است و در کل بخش مربوط به ادبيات زباني و درونمايهی ادبيات هر يک از هيئتها ناقص است.
آنچه دربارهی هيئتهاي سنتي ميگوييد، درست است و با آن موافقم. دربارهی ضعف بخش ادبيات هم درست ميگوييد. اين به بضاعت محدود من در اين زمينه برميگردد. البته هدف اصلي من هم به طور مشخص طرح مباحث ادبي نبوده و قطعاً اين مباحث به طور تخصصي بايد از طريق اساتید مربوط مطرح و پيگيري شود. من در اين باره به حداقلها اکتفا کردم و اميدوارم با پيگيريها و در نتيجهی همين مباحث در ويرايشهای بعدي اين بخش هم تکميل شود. اما یک نکته را هم در مورد هيئتهاي سنتي باید اشاره کنم و آن این است که به دليل تنوع و تکثر بسیار انواع این هیئات که گسترهای وسیع از آيينهاي بومي، محلي، قومي شهرها و روستاهاي مختلف را شامل میشود کار به شدت سخت است. طبعاً من ناچار بودم، اين گستره را محدود کنم و روي آن تمرکز کنم. این است که ممکن است در وهلهی اول چنین به نظر برسد که در حق هيئتهاي سنتي ظلمي شده. اما اين ظلم هم ناخواسته بوده، هم لاجرم. ضمن اینکه از یک حیث دیگر میتوان گفت برای بررسی هيئتهاي سنتي رویکردهای مردمشناسي و انسانشناسي مناسبترند. درهرحال امیدوارم فرصتی فراهم شود تا بتوانم در جایی مستقلا به این هیئتها و گونههای خردشان بپردازم.
-
اگر يک برش سطحي از يک حجم را مورد بررسي و تحليل قرار دهيم و حتي اگر همهی برشهاي سطحي از يک حجم را توصيف کنيم، در نهايت تصوير درستي از آن موصوف ارائه نخواهد شد. گونهبندياي که در کتاب وجود دارد و همانطور که فرموديد قصد خردتر و جزئيتر کردن آن را داريد، ممکن است منجر به مجموعهاي از توصيفات، بررسيها و تجزيه و تحليلها شود که تصوير روشن و درستي از موصوف اصلي، يعني «آيينهاي سوگواري و هيئتهاي مذهبي» ارائه نکند. ضمن اينکه نقد مذکور به گونهبندي فعلي نيز وارد است.
اين به خاطر آن است که اين فقط يک تحقيق است و اصلاً نميتواند حجمي برخورد کند. مگر اينکه مجموعهاي از نويسندگان، نوشتن يک «دانشنامهی هيئات مذهبي» را شروع کنند که کار بسيارخوبي است. ولي در چنان کاري ديگر چندان نميتوان تحليل کرد و فقط باید به توصيف اکتفا کرد. و لذا رويکرد عامتر است. هدف من ارائهی تصويري از وضعیت عمومی هیئتهای مذهبی در جامعهی شهری ایران معاصر بوده است. طبعاً به آن قسمت از موضوع که رسانهايتر است، بيشتر پرداخته شده است. و باز تأکید میکنم؛ رویکرد من يک رویکرد جامعهشناسه است و نه تاريخنگارانه یا انسانشناسانه یا آسیبشناسانه. اين کتاب موسوعه نيست و من هيچگاه مدعي اين نشدهام که يک دايرة المعارف دربارهی هيئات مذهبي ارائه کردهام. طبيعي است که براي بررسي يک پديدهی متکثر و متنوع همچون عزاداري يک مدل خاص و يک گونهبندي نياز است.
-
با شما موافقم. اما اين گونهبندي مشکلاتي هم دارد. از جمله اينکه شما با گونههايي سر و کار داريد که ضمن داشتن ويژگيهاي مخصوص به خود اشتراکات زيادي با ساير گونهها دارند و اساساً نميتوان به ضرس قاطع يک مداح، واعظ، ذاکر، باني و حتي مخاطب را متعلق به يک گونه دانست و به ديگري ندانست. ضمن اينکه نارضايتي طيف سنتي از اين گونهبندي، بيشتر است. چراکه آنها گونههاي ديگر حتي گونهی فرعي شبههيئتها را پارهاي از وجود خود ميدانند به طوري که معتقدند مساحت همهی اين گونهها به سمت همپوشاني ميل ميکند.
درست ميگوييد. خيلي از هيئتها ممکن است، در نوع دينداريشان انقلابي باشند. اما نوع ادبياتشان سنتي، عامهپسند يا هرطور ديگري باشد، اما آنچه مسئله را حل ميکند، حذفکردن گونهبندي نيست؛ بلکه کاملکردن آن است. کاري که من در حال انجامش هستم. به عنوان در ويرايشهاي قبلي گونهی «عامهپسند انقلابي» نبود. چون در نگاه اول، تناقضي در آن به نظر ميرسد. اما در نماي بيروني خيلي از هيئتهاي عامهپسند انقلابي وجود دارند. به اين معنا که نوع دينداريشان به گونهی انقلابي نسق ميبرد، ولي مدل عزاداريشان مدل عامهپسند است و ادبياتشان چيزي است مابين اين دو. در واقع اينگونه، ميانگونهاي مابين گونهی عامهپسند و گونهی انقلابي است. چنين ميانگونهاي را نيز ما بين هيئتهاي انقلابي و سنتي نياز داريم و بايد با انتخاب اسم مناسب و تفکيک معقول نقص را برطرف کنيم. اما به نظرم مهمتر از اینکه این گونهبندی تا چه میزان اعتبار بیرونی دارد، این مسئله مهم است که بپذیریم نفس گونهبندی یک امر ضروری و اجتنابناپذیر است و سیاستگذاران و محققان ما بدانند که نباید به پدیدهای متکثر و متنوع مثل عزاداریها، یک نگاه بسیط داشته باشند. طبيعت هرگونهبندياي این است که باید با حدی از تسامح با آن برخورد کرد. چراکه هر مدل برای شناسایی و تمیز گونهها باید بر شاذترين ويژگيها تکیه کند. در صورتي که یک مدل گونهبندي حداقلی از کارآمدي را داشته باشد، بايد به رسميت شناخته شود. حتی گونهبندي ضعیف بهتر از از یک نگاه بسیط و فارغ از مدل. زیرا به مرور زمان ميتوان ضعفهای آن مدل را با پیشنهاد گونههای خردتر یا میانگونهها پر کرد. در موضوع مورد بحث ما يکي از فوايد گونهبندي در بخش آسيبشناسي است. چراکه به نظر من خيلي از اتفاقاتي که این چندسال در فضاي نقد و بررسي عزاداري افتاده و بعضا اتفاقات خوبي هم نيستند، به خاطر نداشتن گونهبندي بوده است.
اما فارغ از این بحث کلی، من کلیت مدل گونهبندی چهارگانهی «سنتی»، «انقلابی»، «عامهپسند» و «شبههیأت» که در کتاب ارایه کردهام را روشن و کاملاً قابل دفاع میدانم و با شواهدی که ارایه کردهام به نظر نمیرسد کلیت این مدل چندان قابل مناقشه باشد. البته شاید در تعیین مصادیق یا تعریف مشخصههای هرگونه اختلافنظرها و تفاوت سلیقههایی باشد که طبیعی است.
-
عدهاي «رسانهی شيعه» را عنواني بزرگ و نادرست براي کتاب ميدانند و در نقدهاي علمي نيز اظهار نظرهاي متفاوتي وجود دارد. به عنوان مثال دکتر «رحمتا... صديق سروستاني» اين عنوان را مناسب و درست ميداند. اما دکتر «حسامالدين آشنا» اين عنوان را نميپذيرد. لطفاً دربارهی وجه تسميهی نام کتاب توضيح دهيد.
نوع ورود آقاي دکتر آشنا از جنس ارتباطشناسی و مربوط به علوم ارتباطات است. من در آن فضا سررشتهاي ندارم. بعد از انتشار کتاب متوجه شدم که از لحاظ تئوريک در این موضوع گویا دو ديدگاه در بين استادان ارتباطات وجود دارد؛ گروهي به خاطر تعاملي که بين مستمع و مداح و سخنران وجود دارد و حواشي آنچه در هيئات اتفاق ميافتد ـ و من هم به برخی از آنها به عنوان کارکردهای عمومي هيئتها در کتاب اشاره کردهام ـ هيئت را به مثابهی يک رسانه ميشمرند. اما گروهي ديگر که اگر درست متوجه شده باشم، دکتر آشنا نيز جزو اين دسته هستند، ميگويند در هيئتها فضايي شکل ميگيرد که چندان عامليت مداح و سخنران نيست. يک فضاي ارتباط آييني است و نميتوان آن را رسانه ناميد. چراکه به طور ارادي کسي پيامي را منتقل نميکند.
-
مبناي اوليهی وجه تسميه نام کتاب چيست؟
دلیل این نامگذاری به اين تعريف کلي از رسانه برميگردد که منبع انتقال پيام است. من از اين عنوان دو منظور داشتم که به دو مقطع تاریخی مربوط ميشود. يک بخش به دوران ائمه(ع) بازميگردد که به تفصیلی که در کتاب اشاره شده، به نظر ميرسد دوران بنياميه و بنيعباس برای امامان شيعه(ع) دوران بايکوت و اختناق بوده و ائمه و پيروان ايشان در محدوديتهاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي بودند و نياز به رسانهاي داشتند که بر بستر زندهنگهداشتن خاطرهی عاشورا، از طریق آن معارف شيعه را منتقل کنند. با علم به اينکه در آن دوران تعمد حکومتی زيادي بود که عاشورا فراموش شود. آن را عيد و روز مبارک ناميدند و با تلاشي که ميشد امکان فراموشي واقعهی عاشورا وجود داشت. در مراثي و اشعار آييني آن روز هم سه ويژگي؛ بيان فضايل ائمه(ع)، بيان مصيبت ائمه(ع) با تکيه بر واقعهی عاشورا و بيان مسایل سياسي آن عصر وجود دارد. بنابراين اين مجالس به عنوان وسيلهاي براي انتقال پيام کارکرد رسانهاي داشتهاند. اين البته تحليلي نيست که فقط من به آن رسيده باشم. دليل بعدي به تعريف کامل از هيئت بازميگردد. در فرهنگ شيعي هيچ ابزار و نهادي به اندازهی هيئت در انتقال معارف، از بیان معارف و اصول اعتقادی تا فقه شيعه تا ذکر محبت ائمه(ع) و... کارآمد نبوده است. به عبارت دیگر در نهاد هيئت مذهبی مجموعهاي از فعاليتها انجام ميشود که هر يک بخشي از فرهنگ شيعه را نمايندگي ميکند و هيئتها همیشه مهمترين و مناسبترین محمل و ابزار علما در انتقال معارف بوده اند. در دنياي ارتباطات و عصر حاضر هم که رسانههاي مختلف ديداري و شنيداري زندگي انسانها را احاطه کردهاند، بازهم اگر بخواهيم يک رسانهی کارآمد براي شيعه مثال بزنيم، شايد به همين الگوی هيئت برسيم. البته من با نگاه سطحي و تکبعدی به نهاد هيئت به عنوان مکاني براي صرفاً عزاداري و گريه کردن مخالفم و در کل فارغ از مباحثي که در زمينهی ارتباطات مطرح است نگاه من به هيئت به عنوان نهادي براي بيان و انتقال فرهنگ شيعي و حفظ و تثبيت آن است. نهادی که شایسته است آن را رسانهای بخوانیم برای شیعه و فرهنگ شیعی.
-
شايد اين سؤال متعارفي نباشد. اما اگر ممکن است راجع به طرح جلد هم توضيحي بفرماييد.
خب در این طرح، يک صندلی یا مبل معمولی خانگی دیده میشود که یک چادر مشکي زنانه روی آن کشیده شده و به اصطلاح کاربری آن متناسب با مجلس عزاداری تغییر کرده است. چيزي که در بسیاری از هیئتهای خانگی مرسوم است. اتفاقاً نشاندهندهی اين است که هيئت يک رسانهی مردمي است. عنوان کتاب هم به سبک پرچمها و کتيبههاي دستي هیئات نوشته شده است.
-
به عنوان آخرين سؤال آيا همين هدفي که در ويرايش سوم، به آن اشاره کرديد؛ يعني برقرار ارتباطي با دو طيف سنتي و آکادميک و ايجاد گفتوگو بين هر دو، در ويرايش اول. يعني آنچه با عنوان «جستارهايي در جامعهشناسي هيئتهاي مذهبي» ارائه شده بود، مد نظر شما بود؟
من در مقدمهی کتاب به اين موضوع اشاره کردهام که پژوهش اوليه به سفارش کمیسیون اجتماعی دبیرخانهی شوراي عالي انقلاب فرهنگي انجام شد و رويکردش کاملاً آسيبشناسي و همراه با موضع و پيشداوري بود. در آن پژوهش من نسبت به هيئتهاي جديد موضع داشتم و به تغيير و تحولات اخیر خوشبين نبودم. هيئتهاي جديد را يک جور کجروي و ناهنجاري و به معنايي آسيب ميديدم و معتقد بودم ما با شناخت هيئتهاي انقلابي و سنتي ميتوانيم آسيبها را شناسايي و برطرف کنيم. اما در ويرايش سوم سعي کردهام نگاه و رويکردم آسيبشناسانه نباشد و در فضاي نتيجهگيري به اين موضوع رسيدهام که تغيير و تحولات در امر عزاداري طبیعي است. البته نه اينکه بگويم خوب است، زيرا در صلاحيت من نيست که دربارهی مطلوبیت این تغییرات قضاوت کنم. تلاش من بيشتر تبيين ماجرا بوده و فرضيهی بنيادين کتاب، رابطهی عزاداري و تغيير و تحولاتش با وضعيت سياسي، فرهنگي و اجتماعي هر عصر است. من سعي کردهام به مخاطب بگويم در هر عصر ما عزاداری متناسب آن عصر را داریم و براي فهم هر مدل عزاداري بايد آن دوران را فهم کنيم. اين با موضع معمول و معروف سالهاي اخير دربارهی هيئتهاي جديد، همچنين با موضع ويراست اول همین کتاب کاملاً متفاوت است. تفاوت دیگر ویراست اول با اين کتاب، در مخاطبانش است. آن پژوهش فقط براي مسئولان فرهنگي بود و تا حدودي محرمانه تلقي ميشد، اگرچه که ممهور نبود، اما معتقدم به دلايل متعددي نبايد در اختيار مخاطب عمومي قرار ميگرفت.
منبع:
نشریه خیمه. شماره ۵۲. اردیبهشت ۸۸
